تبليغاتX
پنجره





















پنجره

...پنجره ای رو به آسمان

"نفرین به سفر؟"

نفرین به قضا

به سرنوشت شومم

نفرین به قدر که هرچه کرد او کرد....

 

 

 

پ.ن:تقدیم به دوست خوبم افرا بهاری که مرا با خانه ام اشتی داد.

+نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت0:19توسط خدائی | |

سلام

روایتی که میخونید یه داستان کاملا تخیلیه از خودم،بنابراین از پخش و یا تعریفش برای دیگران خودداری کنید.

راستی من نویسنده نیستم،قشنگ نبودنشو به بزرگی دلتون ببخشید.






مثل هر شب نشسته بودیم سر سفره و شام خوردیم،پدر روی عادت همیشگیش و با همان لحن خشک نظامی اش گفت:دخترم،غذات خوشمزه اس اما باز نمک کم داره"هنوز حرفش تموم نشده بود که مادر باز دلسوزیش گل کرد ،صد بار بهش گفته بودم مادر من ، وقتی خودش به فکر نیست شما هی خودتو خراب میکنی که چی؟گوش نمیداد ،همیشه میگفت ازدواجشون اجباری بوده ولی بابا رو دوست داشت،اره باز داشتن باهم بحث میکردن که یهو صدای گوله اومد،ترسیدم ، البته صدای الله اکبر گفتن طبیعی بود و تقریبا هر شب میشنیدیم ولی صدای شلیک نه

بابام باز شروع کرد به غر زدن:"ما رفتیم جنگیدیم،خون دادیم،دست دادیم،پا دادیم ،جوون دادیم ،حالا اینا خوشی زده زیر دلشون: الله اکبر الله اکبر بچه قرتیا"داشت میگفت که یهو صدای در اومد ،یکی داشت محکم در میزد پا شدم برم درو باز کنم که مامان صدا زد:"ندا" جان مادر بپرس کیه بعد درو باز کن با سرم چشمی گفتم و دویدم سمت در ،نمیدونم چرا دلم یه جوری بود ،انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته...

 پشت در که رسیدم داد زدم کیه؟صداش ضعیف بود و خسته پر التماس..."خواهر باز کن تورو خدا من زخمیم داره ازم خون میره اینا بگیرن منو میکشن و... "دستم رفت سمت در که بابام داد زد:کیه بابا؟

 _زخمیه بابا میگه حالش بده" هنوز حرفم تموم نشده بود که پله های ایوونو  با سختی طی کرد و اومد دم در، یه نگاهی به من انداخت و سر تکون داد،که یعنی تو برو ،با سر چشم گفتم و راه افتادم سمت اتاق بابا درو باز کرد یه پسر جوون خودشو انداخت تو خونه، تنش خونی بود من و مادر خیلی ترسیدیم بابا خواست درو ببنده که یه جوون دیگه پشت در ظاهر شد "اینجا برادرا خونه تیمیشون اینجاست"بعدم ریختن تو خونه زیاد بودن اسلحم داشتن بابامو به صورت چسبوند به دیوار، بابا داد زد"من سرهنگ ارتشم بچه کو کارتت؟به چه حقی اومدین تو خونه من؟"که پسره با لگد گذاشت تو زانوی بابام...

فریادش هوا رفت و پای مصنوعیش در اومد ،ضربه اش شدید بود حالا پای بابامم زخمی بود یکی دوتاشون اومدن تو ، من و مادر دنبال چادر دویدیم تو اتاق پشتی که دیدم یکیشون پشت سرمون اومد یه نگاه هیزی به من کرد و اومد طرفم،جیغ کشیدم ولی فایده نداشت گفت از کجا معلوم نیومده باشی دنبال اسلحه؟از چشاش کثافت میبارید، وا رفتم...

 کاری که میخواست کرد و گفت"افرین حالا شدی .... خوب" داغ کردم با پشت دست گذاشتم تو دهنش، دلم خنک شد ولی زیاد دووم نیاورد بلند شد اول یه کشیده زد تو گوشم و بعدم مارو کشید تو حیاط ، چشام انگار دیگه نمیخواست واشه

بابام داشت از درد به خودش میپیچید و پاش افتاده بود اونطرفتر،مادرم تو دستای یکی از همین ادما بیهوش شده بود،چشام افتاد به اون پسره زخمیه،چقدر معصوم شده بود قیافش...

یکی از همونا با لگد زد تو شکم زخمیه پسره

_اسمت چیه؟چیکاره ای تو این شلوغیا؟

همه جونشو جمع کرد و با ناله گفت:

امیر عباس ضیائی فرزند شهید حسین ضیائی...

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت19:5توسط خدائی | |

خدایم کوچک نیست

عظیمتر از شبهای گناهکاری ام

به شهادت لحظه های هم اغوشی

                              محتاجم...

ضعیف نبوده ام

و میدانم سر و کله صبح

به همین زودیها پیدا میشود

                                   مست...

کم اورده ام بدکاره

کمی بی حیائیم بیاموز

و خواستن را 

که دیریست صرف کرده ام

پشت مهمانخانه شهوت

باید مستی ام را فریاد 

بر سر خدائی که بزرگ میشناسمش...

آهای ای الهه ام:

"پی از"

            بی درخت؟

                            چرا . . . ؟

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت1:19توسط خدائی | |

1_از جورابهایش

و از دماغ سرخ یخ کرده اش 

اب میچکد

قلبش اما

هنوز گرم و منظم

کار میکند.



2_دیشب

دنبال ماه گشتم

ماه گندیده بود

توی یک گودال پلشت

به من بگوئید

اسمان کجاست؟



3_اهورا میلرزد

اهریمن لباس خداوند پوشیده

به کشتن"انسان"

برخاسته است...

+نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت22:20توسط خدائی | |

تمشک های کنار رودخانه

ارامند

و اتشی نیست

که عطش بیاورد

خطوط کمرنک جاده

جاریند

و دستی نیست

که دوستیشان هدیه کند...

داستان زندگیست

حرکت و سکون...


+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت22:14توسط خدائی | |

پائینتر که آمدم

دلم خواست سرک بکشد به حیاط زمین

کشید

گرفت...

من آنجا زیبائی لبخند کودکی را دیدم

که زیبائی را دوست داشت

مثل خدا...

وآدمکی که به زیبائیش غره بود

به وامی که از میز آرایشش گرفته بود...

بوی تند سیگارتان گلویم را سوزاند مردک ها...

احساسم دارد خفه میشود

آدمک از پسرک ترسید

پسرک بی چارهء بی آزار...

مردک حق لبخند را از پسرک گرفت

به جرم سندروم دان...

آدمک به او لبخند زد

به خاطر یک زنجیر طلا...

مردک او را خواهد شکست

چون رسمش این است...

احساسم خفه شد آدمها

میان اینهمه نبعیض و فاصله...

چشم میبندم و پر میکشم به خانه ام

به آسمان...

بیچاره دلهای آسمانی اسیر در کالبد های زمینی...

بیچاره پسرک

بیچاره آدمک

بیچاره دنیای شما

آ

د

م

ه

ا

.

.

.

 

+نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت1:17توسط خدائی | |

چشم دوخته ام به نا کجا

کوره راه های حسرت را پشت سرم میبینم

کلبه نگاهت را در برابرم

لبخند رضایت...

دلی بی تابی میکند

چشم میدوزم به امروز

به اکنون گس!

دیدنت را انتظار میکشد چشمان خواب الوده ام...

دستم را دراز میکنم

گلها میمیرند

سنگ سرد را میبوسم

به یاد سردی اخرین کلام:

"حلقه ات را در نیاوری خدائی

حلقه یعنی من

یعنی عشق..."

حلقه سرد را میبوسم

باران اشکهایم را میشوید

من تنها نیستم...

م

ن 

.

.

.


+نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت1:0توسط خدائی | |

آواز زیبائی نبود

ترانه ناهمگون چشمانت

گاه رفتن من...

خواننده اش خارج می خواند

و در میان آنهمه حرارت انتظار ماندنم

از سردی مشمئز کننده "بودنت"

یخ زدم...

مانند ثانیه های کند برای زن پارسای در سرما 

به لحظه های داغ یک فاحشه...

تشنه "پورنو"

رد گریه بر شیارهای زنانه صورتت نخواهد نشست

اشکهایت سردند

مثل دستهای خالی من...

آتشم هدیه کردی

و سوزاندی

هجایش را درست یاد گرفته ام عزیز؟

ب

ا 

خ

ت

.

.

. 

پ.ن۱:سردی کلامم را به گرمای محبتتان میبخشم دوستان

پ.ن۲:هر گرفتنی را چاره ایست اما گرفتن دل

بیچارگیست...

+نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت0:22توسط خدائی | |

چند روزیست پنجره ام را بسته ام

شهر بوی دروغ میدهد

بوی سیاهی...

پنجره را باز نمیکنم

اکسیژن منجمد

سینه ام را میسوزاند

برادرم سرخ میشود

از خون...

پنجره بسته بماند

تا روزی که شهرم سبز شود

سبز رنگ حقیقت...

اینچنین باد

اینچنین تر باد!

پ.ن:هوا بس ناجوانمردانه سرد است

برایمان دعا کنید...

+نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت18:50توسط خدائی | |

یک جرعه مرگ داغ سر میکشم

و رها میشوم

کلاغ درد هنوز مرثیه میخواند

جوجه های کوچک احساس وحشت زده

سخت میلرزند...

یک جام مرگ داغ مینوشم

کلاغ های سیاه مرگم را

زیر باران گرم جشن میگیرند

و من متعفن میشوم...

+نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت23:55توسط خدائی | |